اثرت که تمام شده ای و نشد
تمام شدن یا نشدن را غیرممکن می سازد
*****
بغض های اروسی ام
دور ِ دامن ِدوتایی ام می افتد
بوی عطر تو ام حالا
یعنی جلق؟
*****
روز را در نامه ات بالا آوردم
و با باقیش که تو خطِ بعد نبود
یه آدامس خریدم خیلی هم بد نبود
دور روزانه ی دهانم پیچ می خوری
گرچه دندان دیگری برای پر کردن ندارم
به هیبریداسیون خط بعد نمی رسم
******
بدون من اما لطفی ندارد
سفیدی اروسی ام
شانه هام کنار نوازش
یا خم شده باشی برم داری چشم های تیزت چنگم بزنی
بدون من.
*******
بودن ِ من اما پناه برده ام به نوشته ها
دست دست
*******
دستی که دو پاره ام کردی
یکی ش را بشوم من فرمان روایی؟
ــــ نه سزاوار پاره ی دیگرم
اضلاع ِ نرده ها می شمرد بر حسب بندگی
از لای نرده ها آگاهی ناخوشی ام: سزاوار پاره ی دیگرم.
********
چرا دانلود نمی شوم به این بازی
ساز بزنم؟
یا دعوتی پس مانده سر سفره ی نطع برگردانم.
********
خواب خوابیدن ام را می دید دست هاش
که زخمه ام می زد داشت
گیجی چنان به آهنگ داد من
کوک ِ موزونش به آب داد بند
نوار خنده به بشریت سرایت کرده
به بستر من...
" اروس عربی تاجی از گل دارد "
من توی پتویم کتاب می زنم فقط!
*******
دیگر بَسَم است
ریز می گیرم بِسم ِ تو
این سولو روی دیگر دامن را چیت می زند
پا توی این رود
آینه ام کرد
پشت ِجیوه ات
پاره ی دیگرم: جلوه ی دیگرم.
یکی روی تمام زندگی سیلی می زند و هی...می دود
یکی زیر ِ همه ی زندگی ام زده
یکی چند پله از اشتباهات می شوم
نشانی از گمشدگی به دست هام پرچ می کنند تا باد را به اهتزاز در بیاورم و در ادامه ی های وهوی
دلم لک بزند
کنار سبزی های گندیده اضافه ام به پرتقال های خونی
می شوم شهری در تفکر کشتن
حتی سفید پر می کند شرابه ی این خون جام مرا
دلم لک می زند به قالی
و از ابتدا:
دست ها را بالا می برم با یک پا
تمام نقش ها را اسلیمی زده اند
زیبایی موهایم ربطی به دست نداد
پس پای دیگرم لگدکوب کوب کرد یک چهارم اش را
کچلی از رج ها بالا زد
و از ابتدا:
کمونیست به لحظه می آیم
گیوتین نیست
سرم لای لحظه های پنج تنی سر ِ چاقو می رود
و خدا خدا می کند به اتمام ِ تیغ کمک کنند تخمه ها
و چراغ ها کمی زود تر صحنه ی شهر را بالا بدهند
و از ابتدا دست هایم پینه بست
پنج تن قالی کنار ِ ثانیه های خاک گرفته
و گیوتین نیست
سکه به شهر کمک می کند
پای سکته ای اضافه به کلام
ته ای لم داده ..سلام شهر را شما ساختید؟
اینجا سکه ی یک دور خداحافظی ،عابران می شوند
شهری که با قطار های روزانه شاباش می کند مسافران را
چند ریالی شما را ساز می زند
با قطار عصر دست نمی دهد عبور، دوباره
:
دست هایم از ابتدا رج می زنند به ریل و در ادامه قفل می شوند.
آبپاشی می کردم اشیا را از آغاز
اما مگه از من گل در میاد ؟
"در ِاین راه اعتنا می خواهد با طعم معنا"
"که ای که اسمت این است امعان تواَم من...." آهنربایی کل؟!
سر ِ سال های تراشیده ام کلاه ِ کاشته ای جذب کرده بود
و دستش که تمام کرده بود تمامن ! ناز کردن می کرد
براده ها را آبپاشی کرده ام
گندِ حقیقت به دوست دارم هم
علف های هرز بلند فقط در سر م خاک رویید
در این هوا که به این سطور شاشیده ام هم
دالان های سال ها را پوشیدی
آبپاشی کرده ام میدان را و
خوشحال می شویم از این آشنایی های چپ کرده
نه شایسته نبود
شاید را بر گونه های باید بوسید
بعد هم در دالان های شایستگی پوسید؟
من تمام براده هام را کرده اند
ای کلی ترین آهنربای وجودم
(هنوز هم خوش شانسی ِخط بعد ناحرفیست که
نوبتش پیش ِ جا می ماند هی
با گریه هایی که پیش بالش شب می کند طی)
و..... ـــ تواجه با جهان واقعی؟!!!!
مثل ندیدن ِ lost
خلوت را می کنَد لاس
و این فاصله ی اسلامی با کردن پر نمی شود دیگر
حالا که آبپاشی ...وُ گیر کرده ام در این ماز وُ خیسم.
داری دوباره من می شماری؟
چقدر در این راه ها تاریک و روشن می نویسی؟ صرف ِ تو شد؟
تن ها پا از خیابان عبورت می دهد
تو همین دست رفته ای از
باران
که گاهی می آید تنی بشوید از های گریه
کدام میل دارید؟
اتوبوس یا چشمان ِ از آب گذشته
دو دو در وقتی که به دنیا نمی آیم
به دنیا می آیم که شَل شوم
شور ِ خنده های خیابان پشتی را در می آورم و حساب می کنم
زخم های ناسور با جشنی که صرف شد؟
متشکرم اتوبوس ِ از خیابانم گذشته
دیگر میل ندارم مقصد ِ از پا گذشته .
برای ادامه زندگی دال
درنگ اما همه است
می آید کنار ِ مرگ قطعه هام می نشیند
توجه ام را سمت ِ خیالم قی می کند
که بشود روی هم رفته کنارش من
روی هم رفته لحظه ای ست که می آید سال تحویل بگیرد از من
نمی گیرد ...می خندد لحظه ی رفته از روی من را
تا سحرفروش زمان شوم
درنگ هایی از من گذشته شده
دست هایش را هی می کنم دور سرم
هو می زند
قطعه ها ی گریزان از مرکزم را
کنار ِ مرگت می نشینم می بندمت به دست بسته بازی کردن
دست های بازنده ام را که میخکوب ِ لحظه ها
از همه مصلوبیتم قسم می دزدم
کنار ِ مرگت می نشینم
در ایستگاه ِ بعد
که به اندازه ی خوابیدن دست هات پر شده
یادم که نمی گرفتند
پاشنه های میخ شدنم
پله های بالا بالا...تُرا که نمی خواهند
پاهای رفته رفته روی نگاه گرد می شوند
خیالم فیکس می شود
و در گرد و غبار تکه تکه
بالاتر از سقف مدرسه
قدم های نرفتنم را تند می کند
آن قدر که هوایی ِ دستانت
ببفتم...دود شوم...وهی بالا
به سقفِ من برنمی خورد این توپ
که بی هوا
چون پرت می شوم ...بام های غریبه بودنم
و در دست ِ بچگی ات چسبیده
پاسی که وسط می کاردم عاصی
"پسم بدهید آقا توپم افتاده در خیالتان"
چقدر خوب می بینم تمام، شما را آن بالا
گوفی! باید همه گلدان های باغچه علف های زیر پا در نیامده ات باشند
تار های تنیده ام
با
پا
له
می شود
لاشه توپم
دیگر قل نمی خورد راه های رفتنم
دیوار را نمی دانم
اما دیگر به من برنمی خورد توپ های تشری که هر روز با یک قرص آب می بردم بالا
بیشتر از کرت کرت ِ رفتگر سر کوچه بدهکارم
به دمپایی های جوجه شدنم
و قرمز
"کف کرد نیگاش کن
هه هه..."
در دست های آن سال ها به ذوق و سلیقه ات می آمدم
قل قل می خوره
چه می دانند این راه ها رفت کدامشان را گرد کرده ام
پیچ های هرزم را شل نکنی اگر
در خواب مانده راه مانده ام هنوز
از وسط می افتد برگ تا خورده کنار پای پنجره
ــــ مرا کنار پنجره
پنچر که نیسّم نفهمم برا چی اومدی
با دو بلیطِ خندانِ گوشه لبهای دستات
سینمای رفته را
بخندیم خاطره وار
بلیط رفت و برگشت است دیگر
وُ
هر رفتنی ، رفتن
مثلا همین مسیر سینما
با مهر تایید برگشت بر گوشه جویبار دسّاش
مثلا مهر برگشتِ من کنار پنجره
بشمارم پنچری شکاف خاطره ها را
حباب وار
از اشک غلتانِ خنده ها
مرداد ۸۷
سال اول یک توپ سر کارش گذاشت
و دولت بیمار ش از نوشتن در کاغذ های کارمندی شروع شد
فقط بلد بود بربخیزد
بدون شیرینی
رولت پخش شده دور دهان
: خفه شو دُرُس دَرسَت را بخوان
سال دوم دو توپ
وقتی می نوشت اسم فامیل سرسپردگی پلاستیکی
شخصیت می گرفت؟
می گرفت از پوچی ابعاد
به علاوه بُردی از زندگی
....برو و یک به یکرفت توی تودر تو های طاقی که خواب دیده بوداَش
سال سوم سه توپ کار بلدش کرد
پیشنهاددهنده نبود
زنبور بی عمل
عسل سال های دو پیش سر میز صبحانه
که از خاطره نقشی بگیرد در خور
در شریان رومیزی نو
... چسبناکدیگر راه توپ های پارچه
هم گلدار هم راه راه هم بی پدر و مادر
ردی میزد به جانش بدقواره اش بود تمام عیار
به بهانه دوچرخه از سر کوچه
می گذاشت اراده اش شتاب بگیرد تصادف ها
با این کار فکر می کرد که او هست یک راننده
هفت تا وهشت تا توپ می خورد به دیوار به خودش که می رسید متحیر
hard به hard پر می ریخت روی بالشنم پس نداده اش را جبران
قاطی مرغ های عشق دیگر نوک انجیر نخوارشان بی شیرینی رولت باقیمانده
دور دهان
پوچی ابعادش سمج می شد
در این حوالی من اما ابعادی نداشتم
سه در چهار فقط گاهی
روی شناسنامه ام
نامه های باطله ام
شناهای یادگرفته ام غورباقه وار و پروانه وار
و گاهی سگ هایی که شنا بلد نبودند
می پریدند روی دلش که گرفته شود عین سگ
بو پس بدهد روی جوراب های گربه ای اَش
دعوایشان مکعب بشود حجمی از ابعادش را آب وار
به دوچرخه نرسید آخرش
(کینه توزی که ابعادی نداره
در پوچی مستحیل {این قسمت با ناز خوانده شود} )
نوشتن در کاغذهای یک طرف سفید طرف دیگرش به من چه
کار که دستش داد
نیامد باز دستش طرف دیگرش هم به من چه
آن وقت دولت اَش سرما می خورد و
Adult cold
بزرگ شده بود از گور پدر هر چی صلابت هم کردن
اراده معطوف به قدرتش شاخک پس میداد روی جاده های خاکی رونده
با پشه کشی آزاردار از یک طرف کنده
تصادف ها شتاب می گرفتند بدون او با دنده
دیگر نبود او یک راننده
مرده و نمرده باز رویش نشد تف بیاندازد روی زندگی
تیر ۸۷
باید آنقدر حال کنم تا باد ببرد برفی را
که هر روزه بیشتر روی پوستم می نشیند
و روزنه هایم را به روز می کند
دستِ روزانه اش را که جا بیاندازد:
با قروچی به وسط پرتم
که حالا آفتاب بزند فلش بگیرم از نَخت
یا از این سمت به آن سمت منم که سُر می خورم
شُل کن!
بگذار از تمام ِ نرون هایم نروی بیرون
عصبی که از صبح برف می باراند جای پایم را هی لیز می کند
چراگاهی ست
چریده ام چمن به چمن ریشه تراشیده اش را لیز میروی
چرا گاهی که می آیی همیشه می روی؟
پر می دادم ته کوچه
در آسمانِ آبی ِ پرتغالی که می نوشتم
چشم های اشکی ام مشکی نبود
دروسط کوچه راه که می رود می خوانَدَم
که خوانده شود
در آسمانِ آبی ای که پر از پر بود
سر کوچه که نمی پیچم اتفاق می افتد
جایی که از بُن می بندم جای خالی ات را به ذهنم
با اتفاق ِ تازه ات پرواز می کنی در دفتر ِ پرتغالی ام
هر چند که من مست ِ عطر ِ شباهتم
در چشمهایی که می نویسم